«  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1

موضوع : همان!تارخ : 19 August 2007   شماره : 6
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز 
    ارسال نظر ( 1717 )!
موضوع : علي مفتاح زندان!تارخ : 07 November 2005   شماره : 5

به نام آنکه نام آراي جان است  -  حديث عشق او در دل نهان است

 

به نام نامي اين هر دو عالم  -  کز احوال پريشانم ننالم

 

ز ما گمگشتگان راه مستي  -  بگريد چشم خون آساي هستي

 

به نام نامي اميدواران   -  به نام کوي عشق رهسپاران

 

نميدانم سخن از کي بگويم – نميدانم ز احوالم چه گويم

 

سخن از مرد و مولاي زمين است – چه مي گويم که او بالاي اين است

 

علي سردار فردوس برين است – علي تنهاترين مولاي دين است

 

علي نامي فراتر از دو هستي – علي پايان عشق و شور و مستي

 

تو اي ساقي بده جامي ز عشقم – که تا طاهر بگردانم سرشتم

 

دو صد هيهات من بر آن کسي باد - که الگويي زکي تر از علي يافت

 

علي بعد از محمد عشق ناب است – کسي گر اين نمي يابد به خواب است

 

دلي دارم به قدر مشت بسته  -  کز اين محنت سرا رنجور و خسته

 

مگر نام علي در دل بتابد   -  که اين قلب حقيرم ره بيابد

 

خدايا بر دل اي عاشقانت  -  بتابان نوري از ماه نهانت

 

علي والاترين دنياي عشق است  - علي گوياترين معناي عشق است

 

علي خود عشق بي چون و چرائي  -  علي پوياترين عشق خدايي

 

علي عشقي نهاده در وجودم  -  علي جامي گران در تار و پودم

 

مگر عاشق ز معشوقش چه دارد  -   به جز اندوه دل در سينه دارد؟

 

من از معشوق خود هرگز نگويم  -  مگر آندم که از وي ره بپويم

 

خدايا شاهدي بر مدعايم  -   ندارم من گواهي جز دعايم

 

دعا کردن ز انسان سهل باشد  -   ولي کز درد سفتن جهل باشد

 

مگر عشقي به جز عشق علي هست  -  که دل گردد از آن سيراب و سر مست

 

علي بالاترين نور عيان است  -   علي ناميده ي ام البيان است

 

علي فرزند کعبه يار احمد  -  علي داماد بي همتاي احمد

 

علي اول مسلمان در ره عشق -  علي مولاي ايمان در ره عشق

 

تو اي آنکس که در دل راه داري  -  من مسکين ز تو با عجز و زاري

 

بدارم چشم اميدي به سويت  -  که از عشق علي گردم به کويت

 

تو اي مولاي من از بارگاهت  -  شفاعت کن ز ما بيچارگانت

 

الهي بر من بي چيز و نادان  -  کرم بنما به حق راد مردان

 

به ما گمگشتگان معصيت کار  -  رسان از بارگاهت فيض بسيار

 

مرا فيضي به جز عشق علي نيست  -  علي مفتاح زندان و رهايي است

 

تمام اين سخن هرگز نگويم  -   مگر عشق محمد را بجويم

 

شاعر : حسن آقامحمدي 21/10/77

 

    ارسال نظر ( 5597 )!
موضوع : عاشق دل شکستهتارخ : 07 November 2005   شماره : 4

گفتم غم تو دارم ، گفت قبول ندارم

گفتا بخر تو نازم ، گفتم که پول ندارم

 

گفتم بيار آبي ، گفتا مگر چلاقي

گفتم سياه عشقم ، گفتا مگر کلاغي

 

گفتم بشوي رختم ، تا نو نوار گردم

گفتا بشو تو رخشم ، تا من سوار گردم

 

گفتم که من تو را چون ، خورشيد دوست دارم

گفتا مبند خالي من که دوست ندارم

 

گفتم دلم گرفته از جور اين زمونه

گفتا چه خوش خيالي ، بس کن برو ديوونه

 

گفتم دگر تمام است ، صبر و قرار بنده

گفتا تو اين زمونه ، صبر و قرار چنده

 

گفتم که عاشقم من ، در عشق تو فسردم

گفتا که عاقلم من ، در دام تو نيفتم

 

گفتم مگر نداري از عشق بهره اي تو

گفتا که عشق پول است ، پس جاي ديگري رو

 

گفتم به جان ليلي کشته است ما رو عشوت

مجنون کجا کشيده ، اندازه من عزلت

 

گفتا به جاي عزلت ، رو کسب مال مي کن

ور نه نخواهمت من ، حتي به قدر ناخن

 

پايان دهم کلامم ، با اين سخن که جانا

هرگز نبوده و نيست ، اينگونه عشق مانا

 

شاعر : حسن آقامحمدي 9/1/82

 

    ارسال نظر ( 7196 )!
موضوع : درد دل هاي دانشجوييتارخ : 07 November 2005   شماره : 3

به نام نامي اميدواران

به نام کوي عشق رهسپاران

 

به نام خالق درس و کتابت

به نام صاحب فضل و کرامت

 

قلم را روي کاغذ مي کشانم

که تا از درس و دانشگاه گويم

 

سخن گويم برايت از 3 سال پيش

که در آن سال پر الهاب و تشويش

 

بماندم پشت کنکور و شدم رد

بخوردم غصه بسيار و بي حد

 

سپس در ماه بهمن گشتم اعزام

برفتم سوي کردستان و ايلام

 

پس از آموزشي رجعت نمودم

به تهران و 2 سال خدمت نمودم

 

ز خدمت خاطرات بسيار باشد

که بايد مستمع بيکار باشد

 

خلاصه کارت را دريافت کرم

رهي ناصاف بودش ، صاف کردم

 

برفتم بار ديگر سوي کنکور

به صد نيرنگ و با صد حيله و زور

 

قبول گشتم به دانشگاه صدرا

که جايش هم بود در شهر زيبا

 

چه گويم من سخن از وضع صدرا

زبان قاصر بود از وصف اوضاع

 

به اطارفش بيابان باشد و کوه

که کس در شب بگردد قبضه روح

 

محيطش کوچک است و تنگ و تاريک

چه گويم گردنم از موست باريک

 

که درد اول از برنامه ريزي است

که هيچش روي فکر و رو اصول نيست

 

که دفعات پياپي گشته تغيير

وليکن ما نديديم هيچ تاثير

 

ز استادان چه گويم من که لالم

ز احوال پريشان چون بنالم

 

يکي گويد سخن از درس فيزيک

که باشد وضع من بسيار تاريک

 

يکي هم از جهان بيني کند ياد

همه هم مسلکان بي حال و ناشاد

 

دگر استاد گويد از توابع

که دانشجو در آن دم توي خوابه

 

يکي گويد نويسيدم رساله

که باشد صد صفحه تعداد پايه

 

يکي هم در زبان گويد سخن ها

که نامش هم بود Missis گويا

 

يکي گويد سخن از رم و آي سي

ز سيستم عامل و برنامه سازي

 

خلاصه درد دل باشد فراوان

ز وضع درس خواندن در بيابان

 

سخن بايد که پايان برد اين دم

به اميد سرور و کاهش غم

 

شاعر:حسن آقامحمدي 20/7/1383

    ارسال نظر ( 6487 )!
موضوع : در وصف يکي از دوستان به نام عباستارخ : 07 November 2005   شماره : 2

تو اي عباس که هستي خيلي باحال

مرا بودي رفيق و يار تا حال

 

تو اي دردانه پور بيت رهبر

که در بين همه هستي تو سرور

 

درست است آنچنان سني نداري

بدنيا آمده در شصت و چاري

 

وليکن تجربه داري فراوان

نياوردي به دست آن ها رو آسان

 

تو که در قلب خود بس راز داري

چرا گاهي سر ناساز داري

 

ترا باشد هميشه خنده برلب

وليکن مخلصت همواره در تب

 

به بازار رفته اي اينک به ناچار

کنم من نقل قولي هم ز ياشار

 

خريدي کفش با 16 هزاري

خبر از حال بد بختان نداري

 

به چشمت ميزني عينک هماره

که گردي دلربا و ماهپاره

 

ز اندام قشنگت من چه گويم

ز وصف اين يکي من شرم رويم

 

به زيبايي کم و کسري نداري

تو چون شاهي ولي قصري نداري

 

به درس و واليبال ، پينگ پونگ و بيليارد

تو استاد مني ، اونوقت چند ميليارد!!!!!

 

همه دانند تو زيباتريني

به نزد بچه ها تو بهتريني

 

به اندام و به زيباييت بنازم

تو مانند هلو ، من چون پيازم

 

تو خوش تيپي و ترديدي در اين نيست

کسي هم به ز تو در جمع ما نيست

 

ولي پندي شنو از من تو اي يار

به قزوين پا نذار هرچند يک بار

 

و در آخر بگويم عباس آقا

زياد جدي نگير اين حرف ها را

 

شاعر : حسن آقامحمدي 16/10/83

 

    ارسال نظر ( 6314 )!
موضوع : یاران س?ر کردهتارخ : 19 April 2006   شماره : 1
آن کیست کز روی کرم با ما و?اداری کند
    ارسال نظر ( 10692 )!

1


Copyright 2005 Parsgig.com. All right reserved.